1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو شده ها]

اگر قرار باشد فيلمي را بشناسم وبخواهم ببينم به بازيگران و کارگردانش نگاه مي‌کنم.با ديدن چند فيلم از يک کارگردان و کمي دقت نظر در آثارش مي‌توان به تفکرات و سبک کاريش پي برد و فهميد که فيلم‌ها  وآثار آن کارگردان  به درد ما مي‌خورد يا نه يا از تفکرات آن خوشمان مي‌آيد يا نه، يا بهتر بگويم سبک کاريش را مي پسنديم يا نه .
بعد از آن سراغ بازيگران آن فيلم مي روم شايد وجود چند بازيگر مشهور که از سبک کاريشان خوشم مي‌آيد علت خوبي براي ديدن فيلم باشد.
ديشب توفيقي اجباري شد که فيلم قاعده بازي به کارگرداني احمد رضا معتمدي را ببينم. قبلا که تبليغات اين فيلم را ديده بودم با خودم مي‌گفتم بايد فيلم خوبي باشد فيلمي که از اين همه بازيگر معروف استفاده کرده بايد يک سناريو و داستان جالب و قويي داشته باشد.
اما باور کنيد وقتي فيلم را مي‌ديدم داشت عقم مي‌گرفت. يکي از مزخرف ترين فيلم‌هايي بود که تا به حال ديده‌ام. يک سناريو و يک داستان پشت فيلم نبود انگار داستان وسناريو را خود بازيگران ساخته بودند.
يک روند داستاني که بتواند انسان را متقاعد کند، در اين داستان وجود نداشت البته اين چيز عجيبي نيست اين مدلِ سينماي ايران است. هر کشوري يک مدل سينما دارد هاليوود که انواع مدل فيلم از آن بيرون مي‌آيد باليوود که نمادي از سينماي تخيلي و کاملا احساسي هند است و اين هم از سينماي ايران که اين مدل خاص خودش را دارد.
بيشتر از هر چيز انتخاب اين فيلم براي ديدن ناراحتم مي‌کند. اين چندين بار است که من به خاطر وجود بازيگران مشهور و بنام که آثار خوبي از‌ آن‌ها ديده‌ام يک فيلم را انتخاب مي‌کنم و از انتخابم شديدا پشيمان مي‌شوم.
اينها بازيگران يک چنين فيلم مزخرفي بودند:


اکبر عبدي , داريوش ارجمند , سعيد پور صميمي , جمشيد هاشم پور , عليرضا خمسه , حميد لولايي , گوهر خيرانديش , الناز شاکر دوست , ژاله صامتي , مهتاج نجومي , انوشيروان ارجمند


و اما نکته اخلاقي اينکه در ايران اگر ديد يه مشت بازيگر درجه يک سينماي ايران در يک فيلم جمع شدند احتمال 90 درصد بدهيد که اين يک فيلم کاملا زرد و مزخرف است ... همين


نوشته شده توسط مهدي | دوشنبه 21 مرداد 1387 | ساعت 12:52 صبح |نظرات ديگران [ نظر]
آداب‌ها ورسوم همه‌شان شده خان‌هاي براي ازدواج.
جالب اينکه همه هم مي‌دانند و اذعان مي‌کنند که اين‌ها همه خان‌ها و سنگ‌هاي جلوي پاي ازدواج است اما وقتي زمان عمل مي‌رسد کمتر کسي پيدا مي‌شود که از چيزي به نام آداب و رسوم بگذرد.
شايد تا به حال به اين واضحي خان‌ها را نديده بودم تا بتوانم در موردش حرف بزنم يا قضاوت کنم ولي حال که مستقيم براي عروسي برادر با عروسي و آداب و رسومش در ارتباط هستم دقيقا اين خان‌ها و آداب و رسوم را درک مي‌کنم.
تازه ما برخي از آداب و رسوم را گلچين کرده‌ايم و همان اول شرط کرده‌ايم که اهل برخي آداب و رسوم و يا چيز‌هاي ديگر نيستيم ولي حقيقتا گذشتن از برخي آداب و رسوم تبعات دارد. هم براي خانواده عروس هم براي خانواده داماد و صد البته براي عروس و داماد.
اين‌ها همه اجبار‌هاي اجتماعي است که بر گردن داماد بخت برگشته مي‌اندازد، چيز‌هايي که هيچ راه ‌فراري از‌ آن نيست.
وقتي فيلم‌هاي تلوزيون را مي بينم خنده‌ام مي‌گيرد. از آن طرف هي شعار مي‌دهند براي ازدواج و اين حرف‌ها و از آن طرف فيلم‌هايشان که يکي از موثرترين محرکات اجتماع است خلاف شعار‌ها و حرف‌هايشان است.
وقتي مي بينم براي برگزاري ساده ترين عروسي حتي عروسي مبلغي حدود 6  7 ميليون هزينه دارد هزينه اي که بايد از جيب داماد و پدر داماد هزينه شود آدم را از هر چه دامادي است سير مي‌کند.
البته مسکن را نگفتم. مسکن که واقعا به لطف دولت جمهوري کمر شکن شده، تصوير کردن يک زندگي نسبتا عادي ماهيانه حدود400 تا 500 هزار تومان هزينه دارد.
تازه اين وقتي است که بدانند شما عاشق نيستي اگر بدانند که عاشقي يا واقعا عروس را دوست داري،مفت مفت بايد سواري بدهي به خانواده عروس.
درست از زمانه فرق کرده اگر حضرت‌ علي(ع) و حضرت فاطمه در آن روز‌ها آن گونه ساده ازدواج کردند در اين زمانه نمي‌شود آن گونه ازدواج کرد. اما باور کنيد خيلي از خرج‌ها و سخت‌گيري‌ها فقط و فقط سنگ است.شايد نماي بيروني به نام کلاس رعايت آداب و رسوم را داشته باشد اما باور کنيد سنگ است چه جلوي اجتماع چه جلوي جوانان.
اين چند روز تولد ميوه‌هايي بود از ازدواج‌هاي ساده و زيبا.
اين شب و روز‌ها گلباران به عطر حضور امام حسين(ع)، ابولفضل العباس، امام زين العابدين(ع) بود.
 و اما آخرش يک حرف کاملا کليشه اي :
هيچ وقت سخت گرفتن‌ها، کلاس گذاشتن‌هاي بي‌جا، رسم و رسوم بي معنا چيزي  براي خوشبختي آدم‌ها نيست.

نوشته شده توسط مهدي | جمعه 18 مرداد 1387 | ساعت 11:7 صبح |نظرات ديگران [ نظر]

بعضي اذيت شدن‏ها بعضي نخوابيدن‏ها تحمل بعضي سختي‏ها لذت دارد.
چهار شبانه روز با دوستان وبلاگ نويس بودم و در خدمتشان و از با هم بودن لذت بردم.
باهم خنديديم. با هم شوخي کرديم. سر کلاس نشستيم. باهم غذا خورديم و....
وقتي که اردوگاه خالي شد و همه رفتن دلم گرفت. حس کردم دلم براي همه‏شان تنگ مي‏شود. دوست داشتم بازهم اردو ادامه داشت. دوست داشتم آن خنديدن‏ها شوخي کردن‏ها و... تمام نشود اما شد.اردوي تخصصي وبلاگ نويسي نگين زما
اردوي تخصصي وبلاگ نويسي مهدويت «نگين زمان»که به همت بروبچه‏هاي دفتر توسعه وبلاگ ديني برگزار شد شد به نظر من خيلي محشر بود البت حديث نفس نباشد(اين رو از توي اردو ياد گرفتم، خيلي‏ها از اين جمله استفاده مي‏کردند)بچه‏هاي وبلاگ نويس همه‏شان با جنبه بودن انقدر خوب عمل کردند که جايي براي نگراني و ناراحتي نگذاشتند به جز چند شوخي شهرستاني.
جاي تمام دوستاني که دعوتشان کرديم و بهانه آوردند خالي بود. سه شبانه روز پر از خاطره پر از جنب و جوش خنده و...
البته براي ما اتفاق مي‏افتاد ناراحتي‏ها و نگراني‏هايي که شايد نبايد اينجا بگويم ولي خب درکل ما که از بودن با دوستان لذت برديم.
برنامه‏ها يک مقدار سنگين بود اما بسيار جالب .
به قول يکي از بچه‏هاي اردو که نوشته بود؛ شايد اين کلاس ها براي بچه‏هاي دفتر توسعه نبود و انگار اين صندلي‏‏هاي آمفي تئاتر ميخ دارد که بچه‏هاي دفتر توسعه نميتوانند تحمل کنند.
خيلي وقت‏ها بچه‏ها آنقدرخسته مي‏شدند که نمي‏توانستند سر کلاس‏ها بمانند و خيلي وقت‏ها مي‏رفتند تا ميخ سر راه دوستان را جمع کنند تا خداي ناکرده اتفاقي نيفتد.
خودم به شخصه دوست داشتم بيشتر استفاده کنم از صحبت‏ها اساتيد اما...
در کل از همه دوستان شرکت کننده و مسئولين کمال تشکر و دارم.
ان شالله همه دوستان را در اردو‏هاي بعد ببينيم....ياحق


نوشته شده توسط مهدي | شنبه 12 مرداد 1387 | ساعت 1:42 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

بطور کلي فلاسفه يوناني اعم از هراکلتيوس و افلاطون و ارسطو ، جنگ را ابزار مشيت الهي تلقي مي‌کردند. بين بندگان و بردگان تفاوت ماهوي قائل بودند. دولت شهر را قبل از هر چيز سازماني دفاعي و دژي جمعي مي‌پنداشتند و جنگ را در راه حفظ حد و مرز آن امري ضروري و حتمي مي‌شمردند.
 
گاستون بوتول : جنگ مبارزه مسلحانه و خونين بين گروههاي سازمان يافته است.


دورکهيم : جنگ يک پديده اجتماعي است. چون آفريننده تاريخ است و در عين اين که تمدن مي‌سازد، تمدن را از بين مي‌برد. به بيان ديگر جنگ مرزي است که مراحل مهم حوادث تاريخ را از هم جدا مي‌کند.

وبر :وبر بر خلاف برخي از جامعه شناسان معتقد است که جوامع همواره مجموعه‌اي هماهنگ نيستند و براي رسيدن به نظم و هماهنگي ناگزير از نبرد و درگيري مي‌باشند. وي نبرد را يک رابطه اجتماعي بنيادي مي‌انگارد. رابطه اجتماعي نبرد به گونه‌اي است که از طريق تحميل اراده يکي از دو طرف درگير بر طرف ديگر ايجاد مي‌گردد.
او مبارزه را در همه جا و در تمام صحنه‌هاي زندگي اجتماعي مي‌ديد. اما حق تقدم را به سياست خارجي ‌داده و وحدت ملي را وجه نظر خود قرار مي‌داد. او اعتقاد داشت که سياست قدرت بين ملتها ، که جنگها مظهر و نمود ظاهري آنها مي‌باشد، به منزله بازمانده حقايق سپري شده گذشته نيستند. بلکه شکلي از مبارزه براي بقا در بين طبقات و ملتها مي‌باشند. 

سيسرون: جنگ را به طور گسترده به منزلهِ يک درگيري نظامي تعريف مي کن.

توماس هابز: جنگ يک طرز تفکر است؛ حالتي که حتي ممکن است در آن، عمليات به وضوح ديده نشود.

 دنيس ديدرو: جنگ بيماري خشونت آميز و شديد دنياي سياست است.

کارل فون کلاوزويتس: جنگ ادامهِ سياست با استفاده از ابزارهاي ديگر است.

روسو:جنگ روابط ميان چيزهاست، نه اشخاص؛ بنابراين، جنگ يک رابطه است، نه رابطه ميان انسان و انسان، بلکه رابطه ميان دولت و دولت مي باشد.

ابن خلدون: ابن خلدون رابطه انسان با انسان را با توجه به تجاوزگري ذاتي انسان تبيين مي‌کند. به نظر وي خوي تجاوزگري تهديدي براي اصل نظام تعاون و معيشت انسان است.

خواجه نصرالدين طوسي : همه انسانها علاقمند به زندگي راحت و بي دغدغه هستند. ولي امکانات موجود جوامع محدود است. بنابراين جنگ و درگيريها ، ناشي از همين ارضاي غرايز و نفسانيات بشري است. بروز چنين شرايطي در جوامع به آنجا مي‌انجامد که تنازع بقا و جنگ به اعماق جامعه کشيده شده و نسل آدمي در معرض انهدام و انقراض قرار مي‌گيرد. 

جان کيگن:تاريخ نگار امور نظامي، نيز توصيف سودمندي دربارهِ نظريهِ سياسي و عقل گرايانهِ جنگ در کتاب تاريخ جنگ ارائه مي دهد. نظريهِ او بر اين فرض استوار است که بايد بين امور نظم ويژه اي حاکم باشد تا دولتها در آن درگير شوند. در اين نظم ويژه و انتظارات مشخص، مبارزان به راحتي قابل تشخيص اند و سطوح عالي فرمانبرداري از طريق مطيع کردن طرف مقابل وجود دارد. 

مردم شناسان:از نظر آنها جنگ بين کليه اقوام ابتدايي و در همه نقاط وجود داشته است و به منزله ابزاري براي حفظ استقلال اجتماعات کوچک ، عليه دشمنان به منظور اظهار قدرت سياسي يا برتري و سلطه بر ديگران بکار رفته‌است.


نوشته شده توسط مهدي | يکشنبه 6 مرداد 1387 | ساعت 11:27 صبح |نظرات ديگران [ نظر]

«درست است که با دولت ايران مشکل دارم ولي هر گونه که باشد باز هم ايران وطن من است هيچ شخصي و هيچ دولتي حق تعرض به وطنم ايران را ندارد و هر کس بخواهد پا فرار تر بگذارد من و امثال من مثل کوهي در مقابل‌شان خواهيم ايستاد »
اشتباه نکنيد اين حرف من نيست.
خواب و نيمه خواب بودم ساعت حدود يک و نيم يا شايد دو نصفه شب بود. ماشين تکاني خورد و من هم بيدار شدم. جناب راننده راديو را روشن کرده بود. راديو فردا.
بحث در مورد جنگ بود؛ جنگ آمريکا و ايران که تقريبا بحث اصلي همه رسانه هاي فارسي زبان و غير فارسي زبان خارج است کشور است.
داشت صداي ايرانياني را پخش مي‌کرد که با آن‌ها تماس گرفته بودند و گفته بودند از ايرانشان، ايران عزيزيشان.
اين سخن برايم جالب بود البته اکثر کساني که صحبت‌شان پخش مي‌شد مخالف با جنگ بودند.
نوشتم تا بگوييم به عنوان يک جواني ايراني و وطن دوست آنقدر از غرب و شرق و هر گونه متجاوزي بدم مي‌آيد آنقدر از کاپيتولاسيون بدم مي‌آيد از هر نوعش که باشد چه خارجي چه داخلي.
مي‌گويم و مي‌دانم که پاهاي آن بيگانگاني که به قصد اشغال وطنم، بر خاک مقدس ايرانم بگذارند قطع خواهم کرد.
آنقدر از خواندن تاريخ ايران به خاطر حضور اشغالگران بدم‌‌ مي‌آيد که حاضر نيستم به هيچ وجه دوباره وطنم و کشورم و مردم ايرانم طعم تلخ اشغال و اشغالگري و فلاکت را بکشند.
اين جان من ، اين خون من، همه و همه فداي وطنم و کشورم و از همه اين‌ها مهم‌تر دينم است.
اگر عربي اگر شرقيي اگر غربيي و هر کس ديگر بخواهد براي خود جايي پايي در کشورم بسازد با خون و جان خودم به آتش خواهم کشيد او را.
ديگر دوست ندارم مغولي کشورم را ويران کند ديگر دوست ندارم اسکندري کشورم را مال جيران کند، ديگر دوست ندارم ، يعني نمي‌خواهم ونمي‌گذارم خاک ايرانم به پاي بيگانگان کثيف و نجس شود تا مجبور باشيم براي پاک کردن اين نجاست خون‌هاي ديگر نثار کنيم.
تو اگر بياي، يعني نمي‌آي.
اگر بيايي، يعني بازگشتي براي تو نيست.
 اگر بياي ديگر اميدي براي تونيست.
بايد و بايد تو زير چکمه‌هاي من و دوستان من و هم وطنان من جان دهي، اگر بيايي.
 آري با تو ام اي اشغالگر، با شما حرف مي‌زنم اي کساني که در خواب‌هاي بچه‌گانه خود خيال خام تجاوز به ايران را مي‌پرورانيد.
اينجا ايران است سرزمين عاشقان علي، سرزمين مرداني که از علي و حسين خو گرفته اند و نمي‌توانند جاي پاي شما را در خاک خود ببينند.
اينجا ايران است سرزمين مستان وطن، عاشقان وطن، سرزمين رستم و سهراب، سرزمين شهيد باکري‌ها و همت‌‌ها، سرزمين چمران‌ها و زين الدين‌ها.
تو که هنوز طعم تلخ شکست زير دندان‌هايت هست. مگر از ياد برده اي، مگر نمي‌داني همه اين جوانان همت هستند، زين الدين هستند.
براي ايرانم، براي وطنم براي جان و تنم مي‌دهم هر‌ آنچه بايد بدهم.
چگونه بايد بگويم که اينجا افعانستان نيست، عراق نيست، اينجا ايران است.


نوشته شده توسط مهدي | پنجشنبه 3 مرداد 1387 | ساعت 2:7 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

اون‏هايي‏ که مشهد مي‏يايند هر کدام به سهم فکر و عقيدشان از برکات امام رضا عليه السلام برداشت مي کنند اين آدم ها متفاوتند.


وقتي گنبد و بارگاهش را مي بيني ناخودآگاه سيستم روح و قلبت به کار مي‏افتد. امواج تازه‏اي را حس مي‏کند. امواج را به سوي خود مي‏کشد. انگار قلب و روحت متصل شده است. دارد چيزي را مي‏گيرد. دارد به روز رساني مي‏شود اين ويندوزِ به هم ريخته دل و روحت شايد خودت هم نداني ولي آپديت مي‏شود. مثل زماني که ويندوزت آپديت مي‏شود و اصلا شما خبر نداري.
آن زمان ديگر وصل شده‏اي چه بخواهي چه نخواهي تا زماني که در مخدوده امواج رضايي هستي روح و قلبت با امواج رضايي آچار کشي مي‏شود . هر چقدر سيستم روح و قلبت به هم ريخته باشد وقتي متصل شدي بايد مطمئن باشي که ترميم مي شود اين روح و قلب پوسيده‏ي پلاسيده.


يکي مشتاق است، يکي مي‏آيد که بگويد من هم امام رضا(ع) رفتم ، يکي هم اگر آمد مشهد مي‏رود زيارت که اگر از او پرسيدند رفتي دورع نگويد و بگويد آري رفتم خيلي حال داد جاي شما خالي، يکي هم مي‏رود که نرفته نباشد،يکي ديگر مي‏آيد مشهد و اصلا زيارت نمي رود و وقتي از او مي‏پرسند زيارت قبول شروع مي‏کند به تعريف کردن از زيارت نرفته و از حرم امام رضاي نرفته.
يکي نمي رود تا اين فيض را به بقيه بدهد.


چقدر فرق است بين اينها.


ولي من اصلا شلوغي را دوست ندارم حتي اگر اين شلوغي در حرم امام رضا باشد. سعي مي‏کنم زماني برم که خلوت است خلوت هم به اين معناي که جايي براي راه رفتن و رفت و آمد و زيارت درست و کامل خواندن باشد.
زماني که‏ آدم بتواند به راحتي بالا سر برود. نماز بخواند. دعا بخواند و خلاصه.


*****اگر ايشون که دازتر از من بود وسط اتاق داز مي‏کشيد و دستايش را هم باز مي‏کرد دست و پايش به ديوارها بر خورد مي‏کرد وقتي وارد اتاق شدم چون ديرم شده بود زياد متوجه ابعادش نشدم فقط فهميدم در ازاي پولي که مي‏دهم زيادي کوچک است .
تازه از اين‏ها گذشته سفارش شده بودم و يکي از دوستان سفارشم را کرده بود.


از هتل خارج شدم سوار ماشين شدم و به سمت دانشگاه تربيت معلم شهيد بهشتي رفتم .


کلاس‏هايم تمام شد. خسته و کوفته بر گشتم.خداييش سه ساعت مدام حرف زدن ناي آدم را مي‏گيرد.


وقتي وارد اتاق شدم در اتاق را باز کردم و تاز فهميدم چه کلاهي اين رفاقت سر ما گذاشته.


يک اتاق که حدود دو سومش را يک تخت اشغال کرده و ما بقيش نصفش يک کابينت است و يک مبل راحتي.


وقتي به شبي 25 هزار تومان فکر مي‏کنم از هر چه رفاقت و سفارش است پشيمان مي‏شوم. 25 تومان اصلا مهم نيست تازه وقتي اول پيش صاحب هتل رفتم گفتم اتاق قيمتش 35 تومان است ولي چون شما سفارش شده فلاني هستي به شما 25 تومان مي‏دهم. درحالي که من 25 تومان يک اتاق و يک اشپزخانه و يک اتاق خواب را سراغ داشتم آن هم با صبحانه نهار شام.


اما چون اين‏جا معرفي شده بود گفتم بروم اينجا شايد بهتر باشد.


نوشته شده توسط مهدي | شنبه 29 تير 1387 | ساعت 12:37 عصر |نظرات ديگران [ نظر]

بعضي وقت‌ها آدم يک چيزهايي مي‌شنود و يا مي‌بيند که سوزنده تر از هواي داغ و گرماي تابستان هست.
مي‌خواستم بروم کليد سازي چند کليد داشتم که بايد از روي‌شان مي‌زدم. مجبور شدم از منطقه شلوغ شهر بروم. از آن جا‌هايي که هميشه موتور گيري هست.
وقتي که داشتم مي‌رفتم مي‌ديدم موتوري‌ها بر مي‌گردند و به هر موتوري ديگر که مي‌رسند فرياد مي‌زنند موتور گيريه، موتور گيريه.
به يادم حرف يکي از بچه‌ها افتادم که مي‌گفت :
شده عين‌هو زمان انقلاب که هرکسي سرباز مي‌ديد به همه مي‌گفت سرباز يا هر کسي هر کي رو مي‌ديد از دست سربازا فرار مي‌کنه تو خونه راهش مي‌داد و کمکش مي‌کرد.
ولي من ‌مشکلي نداشتم چون همه مدارک همراهم بود از کلاه گرفته تا بيمه.
ما داشتيم راه خودمون رو مي‌رفتيم که ديدم دقيقا دم در مغازه کليد‌سازي يک گروهبان هيکلي و يک سرباز ايستاده‌‌اند.
وقتي رسيدم جلوي منو گرفتند
-مدارک؟
و من دست  کردم داخل جيبم که مدارک رو نشون بدم که گروهبان گفت:
- تو غلط کردي که تو پياده با موتور مي‌ري؟
من هم با آرامش کامل گفتم اقا اين چه طرز حرف زدنه که پريد وسط حرفم و گفت:
تو اصلا گ...خوردي، به تو کي گفت حرف بزني، اصلا مدارک نمي‌خواد، حرف اضافي مي‌زني! و يکي کف گرگي تميز نثارم کرد. موتورم رو گرفت و خودم رو هم انداخت توي ماشين.
مردم که اين صحنه رو ديده بودند. گروهبان رو دوره کردند و باهاش حرف مي‌زدند من داخل ماشين بودم و چند نفر که شاهد ماجرا بودند اومدند و گفتند که آقا کوتاه نيا اينا خيلي پرو شدند چه معنا داره اين طور برخورد کنند و...
يک ربع ساعتي گذشت که ديدم يک آقايي با لباس شخصي آمد و کنارم نشت و گروهبان با ادب هم روبروي من نشست .
از شانس خوب ما اين اقاي لباس شخصي يکي از کارمند‌هاي عقيدتي سپاه يا نيروي انتظامي بود.
ما به همراه اين لباس شخصي رفتيم کلانتري.
در راه اين کارمند عقيدتي گروهبان را نصيحت مي‌کرد:
 نبايد اينطوري برخود کني. اينطوري درست نيست. شما اين همه خدمت مي ‌کنيد(جون عمه‌تون) درست نيست با اين کار‌ها همه روخراب کنيد و..
جالب اينکه جناب گروهبان از رو نمي‌رفت و همه‌اش  حرف مي‌زد و قپي مي‌آمد :
 اينا حقشونه بايد با اينها اينطوري رفتا کرد تا اينکه رسيد به جايي که به ما همين طوري الکي تهمت ناموسي زد.
گفت اينا ادماي.... که دنبال ناموس مردم مي‌رن.
ما هم يه کم جوش کرديم گفتيم:
مرد حسابي ناموس کدومه يه باره بيا بگو از سر فراش گرفتيمش.
آدم .... تو منو به خاطر موتور گرفتي اونم الکي به خاطر اينکه فحش دادي ...
که اين کارمند عقيدتي منو آروم کرد و به گروهبان گفت ببين ديگه تهمت نزن. من خودم اون‌جا بودم.«خدا خيرش بده اگه نبود معلوم نبود چي‌کارمون بکنند.»
صحبت‌ها ادامه داشت تا اينکه رسيدم به کلانتري. ما را يک قسمت نشوندند و خودشون رفتند توي يک اتاق و بعد از مدتي مذاکره آمدند به من گفتن شما که شاکي نيستي. من هم گفتم شاکي چي باشم؟
 ايشون که فحشش رو داده، کتکش رو هم زده  موتورم رو هم گرفته واسه چي شاکي باشم؟
که اون گروهبانه گفت موتور رو که من خودم بهت تحويل مي‌دم.
ما هم که اصلا حال و حوصله دردسر نداشتيم بي خيال همه چي شديم و به همين که موتورمون رو پس مي‌دن راضي شديم و با يه روبوسي صوري آمديم بيرون.
پ.ن1: قضاوت به عهده شماست و از اين نمونه من زياد شنيدم و مطمئنم که شما هم زياد شنيديد.
پ.ن2: اين شرح حال يکي از دوستام بود که برام تعريف کرد و من خيلي شاکي شدم. مشخصه که من نبودم چون اگر من بودم يا اون رو مي فرستادم زندان يا خودم بايد مي رفتم آب خنک بخورم که دومي احتمالش بيشتر مي رفت.
پ.ن3:فقط مي‌تونم تاسف بخورم همين.


نوشته شده توسط مهدي | سه‏شنبه 18 تير 1387 | ساعت 7:12 عصر |نظرات ديگران [ نظر]
   1   2   3   4   5   >>   >
   [آرشيو شده ها]